فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Festinate

آخرین به‌روزرسانی:

معنی

  • verb - transitive verb - intransitive adjective
    ناشکیبا، عجله کردن
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد festinate

  1. verb To move swiftly
    Synonyms: rush, hasten, hurry, bolt, bucket, bustle, dart, dash, flash, fleet, flit, fly, haste, hustle, pelt, race, rocket, run, sail, scoot, scour, shoot, speed, sprint, tear, trot, whirl, whisk, whiz, wing, zip, zoom, hotfoot, rip, barrel, highball, nip, look-sharp

ارجاع به لغت festinate

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «festinate» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۵ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/festinate

لغات نزدیک festinate

پیشنهاد بهبود معانی