ترجمه و بهبود متون فارسی و انگلیسی با استفاده از هوش مصنوعی (AI)

Complicate

ˈkɑːmpləkeɪt ˈkɒmplɪkeɪt
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    complicated
  • شکل سوم:

    complicated
  • سوم شخص مفرد:

    complicates
  • وجه وصفی حال:

    complicating

معنی و نمونه‌جمله‌ها

  • adjective adverb C1
    پیچیده کردن، پیچیدن، بغرنج کردن
    • - The human body is a very complicated machine.
    • - بدن انسان ماشین بسیار پیچیده‌ای است.
    • - Lack of money and illness further complicated her travel plans.
    • - بی‌پولی و بیماری، برنامه سفر او را بیش از پیش با اشکال مواجه کرد.
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد complicate

  1. verb confuse, make difficult
    Synonyms: add fuel to fire, bedevil, clog, combine, confound, convolute, derange, disarrange, disorder, elaborate, embroil, entangle, fold, foul up, handicap, impede, infold, interfuse, interrelate, interweave, involve, jumble, make intricate, make waves, mix up, muck up, muddle, multiply, obscure, open can of worms, perplex, ravel, render unintelligible, screw up, snafu, snag, snarl up, tangle, twist, upset
    Antonyms: disentangle, ease, explain, facilitate, make simple, untangle

لغات هم‌خانواده complicate

ارجاع به لغت complicate

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «complicate» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱ مرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/complicate

لغات نزدیک complicate

پیشنهاد بهبود معانی