Entangle

ɪnˈtæŋɡl ɪnˈtæŋɡl
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    entangled
  • شکل سوم:

    entangled
  • سوم‌شخص مفرد:

    entangles
  • وجه وصفی حال:

    entangling

معنی و نمونه‌جمله‌ها

verb - transitive
گرفتارکردن، گیرانداختن، پیچیده کردن

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

فست دیکشنری در ایکس
- to entangle a ball of yarn
- کلاف ریسمان را درهم پیچاندن
- The elk's antlers got entangled in the branches of the tree.
- شاخ گوزن در شاخه‌های درخت گیر کرد.
- a bird entangled in the coils of a net
- پرنده‌ای که در حلقه‌های تور گیر افتاده است
- They entangled the country in civil war.
- آنان کشور را گرفتار جنگ‌های داخلی کردند.
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد entangle

  1. verb involve, mix up
    Synonyms:
    confuse complicate tangle mix up implicate embarrass puzzle muddle trap ensnare catch impede hamper perplex entrap snare corner burden hook compromise clog twist jumble intertwine interweave knot ravel unsettle bewilder embroil dishevel snarl trammel fetter mat intertangle embrangle enmesh enchain lead on rope in duke in set up come on swindle snag
    Antonyms:
    exclude explain untangle disentangle untwist

ارجاع به لغت entangle

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «entangle» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/entangle

لغات نزدیک entangle

پیشنهاد بهبود معانی