بیانگر، نشاندهنده، پرمعنی، پراحساس، گویا
تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)
The child’s expressive face changed with every moment of the story.
چهرهی پراحساس کودک، با هر لحظهی داستان تغییر میکرد.
Even in silence, her expressive gestures made the message clear.
حتی در سکوت هم، حرکات گویای او پیام را روشن میکرد.
a song that was expressive of his joy
آوازی که بیانگر شادی او بود
an expressive look
نگاه پرمعنی
از آنجا که فستدیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاهها و دانشجویان استفاده میشود، برای رفرنس به این صفحه میتوانید از روشهای ارجاع زیر استفاده کنید.
شیوهی رفرنسدهی:
معنی لغت «expressive» در فستدیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۷ دی ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/expressive