Concentration

ˌkɑːnsnˈtreɪʃn ˌkɒnsnˈtreɪʃn
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • شکل جمع:

    concentrations

توضیحات

در معنای چهارم، در انگلیسی بریتانیایی به‌جای concentration از pelmanism استفاده می‌شود.

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

noun uncountable B2
تمرکز، تمرکز حواس، حواس‌جمعی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

هوش مصنوعی فست دیکشنری
- He talked and I lost my concentration.
- او صحبت کرد و من تمرکز خود را از دست دادم.
- Concentration is key to mastering any skill.
- تمرکز کلید تسلط بر هر مهارتی است.
- High levels of concentration are essential for complex tasks.
- سطوح بالای تمرکز حواس برای کارهای پیچیده ضروری است.
- Yoga helps improve mental concentration.
- یوگا به افزایش تمرکز کمک می‌کند.
countable uncountable C2
تراکم، جمع‌شدگی، انباشت، تجمع
- The concentration of plant species in the rainforest is remarkable.
- تراکم گونه‌های گیاهی در جنگل‌های بارانی قابل توجه است.
- the concentration of power in the capital
- تمرکز قدرت در پایتخت
- The concentration of pollutants in the river poses a serious environmental threat.
- انباشت آلاینده‌ها در رودخانه، یک تهدید زیست‌محیطی جدی است.
noun countable uncountable
شیمی غلظت link-banner

لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی شیمی

مشاهده
- The scientists measured the concentration of salt in the water sample.
- دانشمندان غلظت نمک را در نمونه‌ی آب اندازه‌گیری کردند.
- The solution's concentration was adjusted for the experiment.
- غلظت محلول برای آزمایش تنظیم شده بود.
- Accurate concentration measurements are crucial for chemical reactions.
- اندازه‌گیری دقیق غلظت برای واکنش‌های شیمیایی بسیار مهم است.
noun uncountable
انگلیسی آمریکایی نوعی بازی کارتی برای پرورش تمرکز و حافظه
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد concentration

  1. noun the ability to think carefully about something you are doing and nothing else
    Synonyms:
    attention heed concern application study focusing fixing absorption single-mindedness centering narrowing intensification convergence converging combination consolidation centralization unity assembly bringing to bear massing clustering flocking huddling congregation amassing coalescing compacting compression debate deliberation
  1. noun a large number or amount of something in the same place
    Synonyms:
    group collection company cluster accumulation mass mob band flock herd audience party array horde aggregation concourse convergence army miscellany
    Antonyms:
    separation scattering dispersal
  1. noun the exact amount of one particular substance that is found in another substance

لغات هم‌خانواده concentration

  • noun
    concentration

ارجاع به لغت concentration

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «concentration» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۲ فروردین ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/concentration

لغات نزدیک concentration

پیشنهاد بهبود معانی