Deaden معنی

  • Verb - transitive Adverb
    خرف کردن، بی‌حس و بی‌روح کردن، بی‌جان شدن
    • - Cutting the music deadened the party.
    • - قطع موسیقی مهمانی را بی‌روح و مرده کرد.
    • - to deaden a blow
    • - از شدت ضربه کاستن
    • - His criticism deadened our enthusiasm.
    • - انتقاد او شوق ما را از بین برد.
    • - drugs that deaden pain
    • - داروهایی که درد را می‌کشند
آخرین به‌روزرسانی:
  • فونتیک آمریکایی

    ˈdedn
  • فونتیک بریتانیایی

    ˈdedn

مترادف و متضاد deaden

لغات نزدیک deaden