ترجمه و بهبود متون فارسی و انگلیسی با استفاده از هوش مصنوعی (AI)

Counter

ˈkaʊnt̬ər ˈkaʊntə
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    countered
  • شکل سوم:

    countered
  • وجه وصفی حال:

    countering
  • شکل جمع:

    counters

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • noun countable B2
    پیشخان (پیشخوان هم می‌نویسند) (میز بزرگ و مسطحی که متصدی مغازه، بانک، رستوران و غیره پشت آن می‌نشیند و به مراجعه‌کننده خدمت می‌کند)
    • - A fat man was standing behind the medicine counter.
    • - مرد چاقی پشت پیشخان داروها ایستاده بود.
    • - The cashier greeted customers behind the counter.
    • - صندوقدار پشت پیشخوان از مشتریان استقبال کرد.
  • noun countable
    انگلیسی آمریکایی پیشخان (پیشخوان هم می‌نویسند)، کانتر (آشپزخانه)
    • - The chef wiped down the counter after preparing the meal.
    • - سرآشپز بعد از آماده کردن غذا، پیشخان را دستمال کشید.
    • - The counter was cluttered with pots and pans.
    • - کانتر پر از قابلمه و تابه بود.
  • noun countable C2
    ژتون (در بازی‌های کازینویی یا در میخانه)
    • - The poker player stacked his counters in neat rows.
    • - بازیکن پوکر ژتون‌هایش را در ردیف‌های منظمی چیده بود.
    • - Each counter gleamed under the dim lights of the tavern.
    • - هر ژتون زیر لامپ‌های کم‌نور میخانه می‌درخشید.
  • noun countable
    –شمار (در ترکیب)، شمارنده (دستگاه یا شخصی که می‌شمارد)
    • - The bank teller used a bill-counter to count the money.
    • - کارمند بانک برای شمردن پول از اسکناس‌شمار استفاده کرد.
    • - The counter at the store was broken, so they had to manually count the money.
    • - شمارنده‌ی فروشگاه خراب بود، بنابراین آن‌ها مجبور شدند پول را به‌صورت دستی بشمارند.
    • - The counter tallied the number of customers that entered the store.
    • - شمارنده تعداد مشتریانی که وارد فروشگاه شده بودند شمرد.
  • noun countable
    ورزش حرکت یا فرار مخالف جریان بازی (در فوتبال آمریکایی)
    • - The counter was executed perfectly, fooling the defense.
    • - حرکت مخالف جریان بازی عالی اجرا شد و دفاع را فریب داد.
    • - The coach called for a counter run.
    • - مربی خواستار فرار مخالف جریان بازی شد.
  • noun countable
    ورزش مشت متقابل (در بوکس)
    • - His trainer emphasized the importance of timing and accuracy when executing a counter.
    • - مربی او بر اهمیت زمان‌بندی و دقت در زدن مشت متقابل تأکید کرد.
    • - He blocked the incoming punch with a powerful counter.
    • - ضربه‌ی مشت وارده را با مشت متقابل قوی مهار کرد.
  • verb - intransitive verb - transitive
    مقابله کردن، عمل متقابل کردن
    • - It's important to counter any negative feedback with positivity.
    • - مقابله کردن با هرگونه بازخورد منفی با مثبت‌کرداری بسیار مهم است.
    • - The company must be prepared to counter any potential threats to its reputation.
    • - شرکت باید آماده‌ی عمل متقابل در مقابل هرگونه تهدید احتمالی برای شهرت خود باشد.
  • verb - transitive
    تلافی کردن (با پاسخ‌گویی)
    • - We decided to counter their propaganda.
    • - تصمیم گرفتیم که جوسازی آن‌ها را تلافی کنیم.
    • - He criticised my behavior and I countered by referring to his bouts of drunkenness.
    • - او از رفتار من انتقاد کرد و من هم با اشاره به بدمستی‌های او تلافی کردم.
  • verb - intransitive verb - transitive
    ورزش مشت متقابل زدن (در بوکس)
    • - The boxer trained vigorously to improve his ability to counter.
    • - بوکسور به‌شدت تمرین کرد تا توانایی‌اش در زدن مشت متقابل را بهتر کند.
    • - After being hit, he immediately countered.
    • - او پس از ضربه خوردن، بی‌درنگ مشت متقابل زد.
  • adverb C2
    (بر) خلافِ، (بر) عکسِ
    • - He acted counter to the wishes of his father.
    • - او برخلاف خواسته‌های پدرش عمل کرد.
    • - The new policies run counter to our previous strategy.
    • - سیاست‌های جدید عکس راهبرد پیشین ما است.
  • adverb C2
    در جهت مخالف
    • - The car went counter to the flow of traffic.
    • - خودرو در جهت مخالف جریان ترافیک حرکت کرد.
    • - He was walking counter to the wind.
    • - در جهت مخالف باد راه می‌رفت.
  • prefix
    ضد-، پاد-، متقابل
    • - The military strategists planned a swift counteroffensive after the enemy's surprise attack.
    • - راهبردشناس‌های نظامی پس از حمله‌ی غافل‌گیرانه‌ی دشمن، ضد حمله‌ی سریع را طراحی کردند.
    • - The enemy's counterattack was relentless, but ultimately unsuccessful.
    • - حمله‌ی متقابل دشمن بی‌امان اما درنهایت ناموفق بود.
  • noun
    دارایی، امتیاز (برای چانه‌زنی)
    • - The antique bookshelf served as a valuable counter in our negotiation.
    • - این قفسه‌ی کتاب آنتیک به‌عنوان دارایی‌اش ارزشمند در مذاکره‌ی ما عمل کرد.
    • - Our extensive customer base was our main counter in negotiations.
    • - مشتریان گسترده‌ی ما امتیاز اصلی ما در مذاکرات بود.
  • noun countable
    (دریانوردی) جلوآمدگی پاشنه (در برخی قایق‌ها)
    • - He admired the carvings on the wooden counter of the old fishing boat.
    • - حکاکی‌های جلوآمدگی پاشنه‌ی قایق ماهیگیری قدیمی را تحسین کرد.
    • - The boat's counter provided extra stability.
    • - جلوآمدگی پاشنه‌ی قایق استحکام بیشتری را فراهم می‌کرد.
  • noun
    سفت‌کننده‌ی پاشنه (کفش)
    • - A counter can prevent the shoe from losing its shape over time.
    • - سفت‌کننده‌ی پاشنه می‌تواند از از شکل افتادن کفش به مرور زمان جلوگیری کند.
    • - The shoemaker added a sturdy counter to the heel of the boots.
    • - کفش‌دوز سفت‌کننده‌ی محکمی به پاشنه‌ی چکمه‌ها اضافه کرد.
  • adjective
    غیرهمسو، متقابل
    • - His counter arguments only served to deepen the divide between the two sides.
    • - استدلال‌های غیرهمسوی او تنها به تعمیق شکاف بین دو طرف کمک کرد.
    • - The counter reaction to the new policy was swift.
    • - واکنش متقابل به سیاست جدید سریع بود.
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد counter

  1. adjective opposite, opposing
    Synonyms: adverse, against, antagonistic, anti, antipodal, antipodean, antithetical, conflicting, contradictory, contrary, contrasting, converse, diametric, hindering, impeding, obstructive, obverse, opposed, polar, reverse
    Antonyms: agreeing, concurring, corresponding, corroborating, equal, same, similar
  2. adverb contrary, reverse
    Synonyms: against, at variance with, contrarily, contrariwise, conversely, in defiance of, opposite, versus
    Antonyms: equally, same, similarly
  3. verb answer, respond in retaliation
    Synonyms: backtalk, beat, bilk, buck, circumvent, contravene, counteract, counterwork, cross, dash, disappoint, fly in the face of, foil, frustrate, have bone to pick, hinder, hit back, match, meet, offset, oppose, parry, pit, play off, resist, respond, retaliate, return, ruin, take on, thumbs down, vie, ward off

Collocations

  • geiger-müller counter

    دستگاه سنجش‌گر پرتوافشانی اتمی، شمارگر گایگر - مولر

Idioms

  • under-the-counter

    مخفیانه (و به‌طور معمول به‌طور غیرقانونی)، قاچاقی

لغات هم‌خانواده counter

ارجاع به لغت counter

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «counter» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۳۱ تیر ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/counter

لغات نزدیک counter

پیشنهاد بهبود معانی