فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Jam

dʒæm dʒæm dʒæm dʒæm
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    jammed
  • شکل سوم:

    jammed
  • سوم شخص مفرد:

    jams
  • وجه وصفی حال:

    jamming
  • شکل جمع:

    jams

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • verb - intransitive A2
    مسدود شدن، بسته شدن
  • verb - transitive
    چپاندن، فرو کردن، گنجاندن (با زور و فشار)
    • - They had jammed nine people into a five-passenger car.
    • - آن‌ها نه نفر را در اتومبیل پنج نفری چپانده بودند.
    • - The child jammed his finger into the bottle and could not get it out.
    • - بچه انگشت خود را در بطری چپاند و نمی‌توانست آن را خارج کند.
    • - He got his thumb jammed in the door.
    • - شست دستش لای در گیر کرد (و ضرب دید).
    • - If you jam one more thing into this bag it will tear.
    • - اگر چیز دیگری را در این کیسه بچپانی پاره خواهد شد.
  • verb - transitive
    متراکم کردن، شلوغ کردن، شلوغ کردن (با آمد‌وشد زیاد)
    • - Fans jammed the hall.
    • - علاقه‌مندان سالن را پر کرده بودند.
  • verb - transitive
    بستن، مسدود کردن، پارازیت دادن
    • - Usually, dictatorial countries jam unfriendly stations.
    • - معمولاً کشورهای دیکتاتوری روی ایستگاه‌های مخالف را پارازیت می‌اندازند.
    • - The traffic was jammed by the crowd of demonstrators.
    • - انبوه تظاهرکنندگان رفت و آمد را بند آورده بوند.
    • - Floating logs jammed the river.
    • - الوار شناور، رودخانه را بند آورده بود.
    • - The rifle is jammed.
    • - تفنگ گیر کرده است.
    • - He jammed his gun.
    • - او باعث شد هفت‌تیرش گیر کند.
    • - The typewriter keys have become jammed.
    • - کلیدهای ماشین تحریر در هم گیر کرده‌اند.
    • - The overheated motor jammed.
    • - موتور داغ از کار افتاد (گیر کرد).
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • noun countable
    ازدحام ( جمعیت یا خودرو)
    • - a traffic jam
    • - راه‌بندان
  • noun uncountable
    مربا
    • - apple jam
    • - مربای سیب
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد jam

  1. noun troublesome situation
    Synonyms: bind, box, corner, difficulty, dilemma, fix, hole, hot water, pickle, plight, predicament, problem, quandary, scrape, spot, strait, trouble
    Antonyms: benefit, boon
  2. verb squeeze in; compress
    Synonyms: bear, bind, block, cease, clog, congest, cram, crowd, crush, elbow, force, halt, jam-pack, jostle, obstruct, pack, press, push, ram, squash, squish, stall, stick, stuff, tamp, throng, wad, wedge

Collocations

  • traffic jam

    راه‌بندان، بند آمدن آمد و شد (وسایط نقلیه)

    راه‌بندان

ارجاع به لغت jam

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «jam» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/jam

لغات نزدیک jam

پیشنهاد بهبود معانی