Sort

sɔːrt sɔːt
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    sorted
  • شکل سوم:

    sorted
  • سوم شخص مفرد:

    sorts
  • وجه وصفی حال:

    sorting
  • شکل جمع:

    sorts

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • verb - transitive A2
    جدا کردن، سوا کردن، دسته‌دسته کردن، تفکیک کردن، در دسته‌های جداگانه قرار دادن، مرتب کردن، دسته‌بندی کردن
    • - This room needs sorting out.
    • - این اتاق را باید مرتب کرد.
    • - to sort mail
    • - نامه‌های پستی را دسته‌بندی کردن
    • - to sort out colors
    • - رنگ‌ها را طبقه‌بندی کردن
    • - to sort out good apples from bad ones
    • - سیب‌های خوب را از بد جدا کردن
    • - to sort with thieves
    • - با دزدان هم‌نشینی کردن
  • noun countable
    نوع، جور، قسم، گونه، طور، تیپ، قبیل
    • - What sort of a man is he?
    • - چه‌جور آدمی است؟
    • - Those sorts of books are not suitable for children.
    • - آن‌جور کتاب‌ها به ‌درد بچه‌ها نمی‌خورد.
    • - I hate people of this sort.
    • - از این‌گونه مردم بیزارم.
    • - We sell all sorts of shoes.
    • - ما انواع کفش‌ها را برای فروش داریم.
    • - I'm sort of tired.
    • - کمی خسته‌ام.
    • - remarks of this sort
    • - این قبیل اظهارات
    • - different sorts of music
    • - انواع مختلف موسیقی
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • noun countable
    آدم، شخص، فرد
    • - She is not really such a bad sort.
    • - آن‌قدرها هم آدم بدی نیست.
    • - a good, decent sort
    • - یک فرد خوب و شریف
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد sort

  1. noun type, variety
    Synonyms: array, batch, battery, body, brand, breed, category, character, class, clutch, denomination, description, family, genus, group, ilk, kind, likes, likes of, lot, make, nature, number, order, parcel, quality, race, set, species, stamp, stripe, style, suite
  2. verb place in order
    Synonyms: arrange, assort, button down, catalogue, categorize, choose, class, classify, comb, cull, distribute, divide, file, grade, group, order, peg, pick, pigeonhole, put down as, put down for, put in order, put in shape, put to rights, rank, riddle, screen, select, separate, sift, size up, systematize, tab, typecast, winnow
    Antonyms: disorder, disorganize

Idioms

  • after a sort

    باری به‌هر‌جهت، هر‌طوری شده (ولی نه به‌طور دلخواه)، یک‌جوری

  • of a sort

    از نوع نامرغوب، پست، بنجل

  • of sorts

    1- انواع و اقسام، گونه‌های مختلف، جورهای گوناگون 2- نوع نامرغوب یا پست

  • out of sorts

    1- خلق تنگ، بد‌خلق، عصبانی 2- کمی ناخوش، دارای کسالت 3- بی‌دل‌ودماغ، بی‌حوصله

  • sort of

    کمی، تا اندازه‌ای، نسبتا، تقریبا

ارجاع به لغت sort

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «sort» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۳۱ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/sort

لغات نزدیک sort

پیشنهاد بهبود معانی