صفت تفضیلی:
sickerصفت عالی:
sickestبیمارگونه (توهینآمیز)
The man is a sick man.
این مرد آدم بیماری است.
The sick thoughts of a dictatorial ruler pose a danger to the entire world.
اندیشههای بیمارگونهی یک حاکم دیکتاتور برای تمام دنیا خطرآفرین است.
sick thoughts
اندیشههای بیمارگونه
The online comments section was filled with sick and twisted remarks.
بخش نظرات آنلاین پر از اظهارات بیمارگونه و منحرف بود.
The comedian's sick humor offended many in the audience.
طنز توهینآمیز کمدین، بسیاری از حضار را رنجاند.
a sick expression
حالت بیمارگونه
a sick personality
شخصیت بیمارگونه
a sick joke
شوخی توهینآمیز
پزشکی ناخوش، بیمار، مریض، دمق، استعلاجی
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی پزشکی
تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)
She has been sick for the last two months.
در دو ماه اخیر بیمار بوده است.
My grandmother was taken sick suddenly last night.
مادربزرگم دیشب ناگهان مریض شد.
He prayed for the recovery of the sick.
او برای بهبودی مریضها دعا کرد.
She's been off sick for three days with a nasty flu.
او سه روز است که به خاطر آنفولانزای بدی مرخصی استعلاجی گرفته است.
a sick child
کودک بیمار
a sick economy
اقتصاد بیمار
a sick market
بازار کساد
a sick tree
درخت بیمار
sick benefits
مزایای ناخوشی
sick leave
مرخصی استعلاجی
We were pretty sick about losing the game.
از باختن در مسابقه خیلی دمق شدیم.
He suddenly took sick and died.
ناگهان بیمار شد و مرد.
پزشکی حالت تهوع، استفراغ
After eating the fish, I felt sick to my stomach.
پس از خوردن ماهی احساس تهوع میکردم.
to become seasick
در کشتی حالت استفراغ پیدا کردن
to become carsick
در اتومبیل حالت تهوع پیدا کردن
airsick
دچار تهوع در هواپیما
سلامت روان بیزار، متنفر، غمزده (احساسات ناخوشایند زیاد)
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی سلامت روان
Seeing those orphans made me sick at heart.
دیدن آن یتیمان مرا قلباً غمزده کرد.
It makes me sick to see so much food wasted.
از دیدن این همه غذای هدررفته حالم بد میشود.
She was worried sick when her son didn't answer his phone.
وقتی پسرش تلفنش را جواب نداد، او از نگرانی داشت دیوانه میشد.
I'm sick and tired of his constant complaining.
از غر زدنهای مداوم او خسته و بیزارم.
Their inefficiency makes one sick.
بیعرضگی آنها آدم را دلزده میکند.
I am sick of such excuses.
از این بهانهها خسته شدهام.
sick and tired
بیزار و خسته
sick with fear
وحشتزده
I am sick of flattery.
از چاپلوسی بیزارم.
heartsick
قلباً متأسف یا دلزده
دلتنگ
homesick
در فراق وطن
sick for one's parents
دلتنگ برای والدین خود
عامیانه خفن، محشر، باحال، عالی
That DJ's set was absolutely sick!
اجرای اون دیجی خیلی خفن بود!
Did you see that goal? Sick!
اون گل رو دیدی؟ محشر بود!
Her new shoes are totally sick.
کفشهای جدیدش خیلی باحاله.
This pizza is sick!
این پیتزا عالیه!
مریض، بیمار، ناخوش (the sick)
The sick often require specialized care and attention.
بیماران اغلب به مراقبت و توجه ویژه نیاز دارند.
The hospital has a dedicated wing for the critically sick.
بیمارستان، بخشی اختصاصی برای بیماران بدحال دارد.
انگلیسی بریتانیایی استفراغ
The cleaner carefully mopped up the sick from the hallway floor.
نظافتچی بادقت استفراغ را از کف راهرو پاک کرد.
He slipped on a patch of sick and nearly fell.
روی لکهای از استفراغ لیز خورد و نزدیک بود بیفتد.
(انگلیس - عامیانه) قی کردن، بالا آوردن، وامیدن
بیمار شدن، مریض شدن
احساس تهوع کردن
اندوهناک، دلشکسته، دلزده
(انگلیس - عامیانه) بیزار، دلسیر
(انگلیس - عامیانه) قی کردن، بالا آوردن، تهوع داشتن
(عامیانه) غایب (بهواسطهی بیماری)، جزو بیماران
sick to death of something (or someone)
بیزار از چیزی (یا کسی)، کاملاً متنفر
1- دچار تهوع 2- (امریکا - عامیانه) بیزار، ملول، منزجر
بیمار شدن، مریض شدن
صفت تفضیلی sick در زبان انگلیسی sicker است.
صفت عالی sick در زبان انگلیسی sickest است.
از آنجا که فستدیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاهها و دانشجویان استفاده میشود، برای رفرنس به این صفحه میتوانید از روشهای ارجاع زیر استفاده کنید.
شیوهی رفرنسدهی:
معنی لغت «sick» در فستدیکشنری. مشاهده در تاریخ ۵ بهمن ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/sick