فقط تا پایان اردیبهشت فرصت دارید با قیمت ۱۴۰۳ اشتراک‌های فست‌دیکشنری را تهیه کنید.
آخرین به‌روزرسانی:

First

fɜːrst fɜːst

شکل جمع:

firsts

توضیحات:

در معنای پنجم همچنین می‌توان از firstly به‌جای first استفاده کرد.

در معنای نهم همچنین می‌توان از first-class degree به‌جای first استفاده کرد.

در معنای دهم همچنین می‌توان از first gear به‌جای first استفاده کرد.

در معنای یازدهم همچنین می‌توان از first base به‌جای first استفاده کرد.

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

determiner A1

اولین، نخستین، یکمین

link-banner

لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی واژگان کاربردی سطح فوق متوسط

مشاهده

The first train leaves at noon.

اولین قطار هنگام ظهر حرکت می‌کند.

the first to come

اولین نفری که آمد

نمونه‌جمله‌های بیشتر

We first met at Mina's house.

نخستین‌بار در خانه‌ی مینا همدیگر را ملاقات کردیم.

my first voyage

اولین سفر دریایی من

the first day

نخستین روز

determiner

موسیقی رتبه‌ی اول، نفر اول

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

همگام سازی در فست دیکشنری

He is the first violinist.

او ویولن‌نواز (رتبه‌ی) اول است.

The first clarinet provide a rich foundation to the ensemble's sound.

کلارینت اول پایه‌واساسی غنی به صدای گروه می‌دهد.

adverb A1

اول، نخست

She always arrives first to the meetings.

او همیشه به‌عنوان نفر اول به جلسات می‌رسد.

We need to address this issue first in our discussion.

در بحثمان باید نخست به این مسئله بپردازیم.

adverb B1

بار اول، دفعه‌ی اول، بار نخست، نخستین دفعه

He first tasted sushi during college.

او برای اولین بار در کالج سوشی را امتحان کرد.

I first heard that song at a concert.

آن آهنگ را برای نخستین دفعه در کنسرت شنیدم.

adverb A2

اول از همه، اولاً، شماره‌ی یک (در لیست‌ها)

First, I am tired today; two, I don't even have a penny.

اولاً امروز خسته‌ام، دوماً حتی یک شاهی پول ندارم.

First off, let’s review the agenda for today’s meeting.

اول از همه، بیایید دستور کار جلسه امروز را مرور کنیم.

noun singular B1

اولین، نخستین، اول، نخست

He became the first in that race.

او نفر اول آن مسابقه شد.

He was the first to raise his hand in class.

اون نخستین فردی بود که دستش را در کلاس بالا برد.

noun countable

موسیقی نفر اول، رتبه‌ی اول

During rehearsal, the first had to demonstrate the melody.

در حین تمرین، نفر اول باید ملودی را نشان دهد.

Each first in the orchestra plays a crucial role in maintaining harmony.

رتبه‌های اول در ارکست، نقش مهمی در حفظ هماهنگی ایفا می‌کنند.

noun singular C2

اولین بار، نخستین دفعه

The artist's unique style is a first for the local gallery.

سبک منحصربه‌فرد این هنرمند اولین باری است که در گالری محلی رخ داده.

This groundbreaking study represents a first for climate change research.

این مطالعه‌ی پیش‌گامانه اولین مورد تحقیقات برای تغییرات آب‌وهوا است.

noun countable

شاگرد اول، رتبه‌ی اول

Earning a first opens many doors in the job market.

رتبه‌ی اول شدن فرصت‌های زیادی در بازار کسب‌وکار ایجاد می‌کند.

His goal was always to achieve a first in his chosen field.

هدف او شاگرد اول شدن در رشته‌ی انتخابی‌اش است.

noun uncountable

دنده‌ی یک

Shift into first!

دنده یک بزن!

She quickly engaged first to navigate the hill.

او برای حرکت کردن در شیب فوراً دنده‌ی یک زد.

noun countable informal

ورزش (بیسبال) بیس اول

He sprinted to first after hitting the ball.

او پس از ضربه به توپ به‌سمت بیس اول دوید.

They celebrated their victory at first.

آن‌ها در بیس اول پیروزی خود را جشن گرفتند.

adjective A1

نخست، نخستین، اول، یکم

This is my first attempt at baking a cake.

این اولین تلاشم برای پختن کیک است.

He earned his first promotion after just six months.

او نخستین ارتقای شغلی خود را بعد از شش ماه گرفت.

پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد first

  1. adjective earliest in order
    Synonyms:
    early initial primary original beginning leading basic elementary fundamental inceptive introductory inaugural incipient front head premier prime headmost pioneer cardinal key number one anterior antecedent aboriginal primitive primordial primeval pristine rudimentary smallest least in the beginning first off right up front lead off numero uno opening slightest primogenial
    Antonyms:
    last final
  1. adjective highest in importance
    Synonyms:
    main chief leading primary top first-class outstanding dominant foremost greatest head principal premier prime supreme ruling eminent number one paramount preeminent ranking sovereign advanced champion first-string head of the line top of the list top-flight A-number-1 arch primo
    Antonyms:
    least last
  1. adverb at the beginning
    Synonyms:
    initially to begin with originally in the first place at the outset to start with beforehand before all else
    Antonyms:
    finally last

Collocations

at first

در آغاز، در ابتدا، در آغاز کار

first thing

پیش از هر کار (یا چیز) دیگر، قبل از همه

first things first

الاهم فی‌الاهم، کارها (یا چیزها)ی مهمتر اول

الاهم‌فی‌الاهم، به‌ترتیب اهمیت

first and foremost

در درجه‌ی اول، اول از همه اینکه، قبل از هر چیزی، ارجح‌ترین، اولین و مهم‌ترین

Idioms

first come, first served

به ترتیب نوبت، به نوبت، هرکه زودتر آمده اول

first and foremost

در درجه‌ی اول، اول از همه اینکه، قبل از هر چیزی، ارجح‌ترین، اولین و مهم‌ترین

in the first place

در درجه‌ی اول، اولاً

اولاً، در مرحله‌ی اول

ارجاع به لغت first

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «first» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/first

لغات نزدیک first

پیشنهاد بهبود معانی