آیکن بنر

تست رایگان تعیین سطح واژگان انگلیسی

تست رایگان تعیین سطح واژگان انگلیسی

شروع تست
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۲ مرداد ۱۴۰۵

      Home

      hoʊm həʊm

      شکل جمع:

      homes

      معنی home | جمله با home

      noun countable uncountable A1

      خانه، منزل

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی مقدماتی

      مشاهده
      CEFR
      سطح واقعی لغات انگلیسیت رو بدون! تست رایگان · ۳۰ سوال · نتیجه فوری
      شروع تست

      I return home every day at five.

      هر روز ساعت پنج به خانه برمی‌گردم.

      They have bought a new home.

      آن‌ها منزل تازه‌ای خریده‌اند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      What is your home address?

      نشانی منزل شما چیست؟

      The physician went to the patient's home.

      پزشک به منزل بیمار رفت.

      He invited me to his home.

      مرا به خانه‌ی خود دعوت کرد.

      I'll be home late tonight.

      امشب دیر به خانه خواهم رفت.

      noun countable

      مِلک

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      همگام سازی در فست دیکشنری

      They sold their home last month.

      آن‌ها ماه گذشته ملک خود را فروختند.

      We are looking for a new home near the school.

      ما به‌دنبال یک ملک جدید نزدیک مدرسه هستیم.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The home is registered in his name.

      ملک به نام او ثبت شده است.

      She inherited the family home.

      او ملک خانوادگی را به ارث برد.

      This home comes with a large garden.

      این ملک دارای یک باغ بزرگ است.

      The attorney examined the home's title.

      وکیل سند ملک را بررسی کرد.

      noun countable

      خانواده

      He writes home once a week.

      او هفته‌ای یک‌بار به خانواده‌اش نامه می‌نویسد.

      one of the homes broken up by divorce

      یکی از خانواده‌هایی که طلاق آن را متلاشی کرد

      noun countable C1

      سرای نگهداری، آسایشگاه، پرورشگاه، ‫پناهگاه‬، خانه (سالمندان، کودکان بی‌سرپرست و ...)

      home for the elderly

      خانه‌ی سالمندان

      The children in the home received new clothes and books.

      کودکان آن پرورشگاه، لباس و کتاب‌های جدید دریافت کردند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      She grew up in the children's home after her parents died.

      پس‌از مرگ والدینش، او در پرورشگاه بزرگ شد.

      noun countable uncountable A1

      زادگاه، خاستگاه

      home country

      سرزمین زادگاه

      Paris is the home of fashion.

      پاریس خاستگاه مد است.

      noun countable uncountable A2

      وطن، میهن

      East or west, home is best!

      چه شرق و چه غرب، وطن از همه‌جا بهتر است!

      Home's where one's heart is.

      میهن جایی است که قلب انسان آنجاست.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      I would like to go back home to Iran.

      دوست دارم برگردم به میهنم ایران.

      I'll be home for Christmas.

      کریسمس به میهن خود برخواهم گشت.

      noun countable

      اقامتگاه، منزلگاه

      In those days Kansas City was my home.

      در آن ایام کانزاس سیتی منزلگاه من بود.

      Her new home is near the river.

      اقامتگاه جدید او نزدیک رودخانه است.

      noun countable

      جانورشناسی زیست‌شناسی گیاه‌شناسی زیستگاه (حیوانات و گیاهان)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی جانورشناسی

      مشاهده

      The forest is home to many species of birds.

      جنگل زیستگاه بسیاری از گونه‌های پرندگان است.

      Coral reefs are home to thousands of marine organisms.

      صخره‌های مرجانی زیستگاه هزاران موجود دریایی هستند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Wetlands are an important home for migratory birds.

      باتلاق‌ها زیستگاه مهمی برای پرندگان مهاجر هستند.

      noun singular countable informal

      ورزش (بیسبال) هوم‌پلیت (جایگاه توپ‌زن)

      شکل رسمی: home plate

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی ورزش

      مشاهده

      She stood at home, ready to bat.

      او روی هوم‌پلیت ایستاده بود و آماده‌ی ضربه‌ زدن بود.

      The throw beat him to home by a split second.

      پرتاب یک لحظه زودتر از او به هوم‌پلیت رسید.

      adverb A1

      به خانه، در خانه

      He is at home Wednesdays.

      او چهارشنبه‌ها در خانه است.

      She ran home.

      به خانه دوید.

      adverb A1

      به وطن، در وطن

      After years abroad, he finally returned home.

      پس‌از سال‌ها دور از وطن، او بالاخره به وطن بازگشت.

      She feels safest when she is home.

      وقتی او در وطن است، احساس امنیت بیشتری می‌کند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Many immigrants dream of going back home someday.

      بسیاری از مهاجران آرزو دارند که روزی به وطن بازگردند.

      adjective

      خانگی، منزلی، خانه، منزل

      a home-cooked meal

      خوراک خانگی

      Our team will have a home game.

      تیم ما یک بازی خانگی خواهد داشت.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      the recent decline in home building

      کاهش اخیر در خانه‌سازی

      adjective

      خانوادگی

      Home traditions help keep the family connected.

      سنت‌های خانوادگی به حفظ پیوند خانواده کمک می‌کنند.

      He resolved a home dispute calmly.

      او اختلاف خانوادگی را به‌صورت مسالمت‌آمیز حل کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      We enjoyed a quiet home evening together.

      ما یک شب آرام خانوادگی را با هم گذراندیم.

      adjective

      وطنی، میهنی، درون‌مرزی

      home industries

      صنایع وطنی

      home products

      فرآورده‌های درون‌مرزی

      adjective adverb

      مرکزی، درونی، دلی، بر دل، به دل، به هدف

      home office

      اداره‌ی مرکزی

      a home truth

      حقیقتی که به دل می‌نشیند

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      statements whose truth and sincerity strikes home

      اظهاراتی که درستی و صداقت آن بر دل می‌نشیند

      to shoot an arrow home

      پیکان را به هدف زدن

      adjective

      ورزش میزبان

      The home team celebrated their victory.

      تیم میزبان پیروزی‌اش را جشن گرفت.

      We play at home next Saturday.

      ما شنبه‌ی آینده به‌عنوان تیم میزبان بازی می‌کنیم.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Home advantage helped them win the match.

      مزیت میزبانی به آن‌ها کمک کرد تا بازی را ببرند.

      verb - intransitive

      ‫به خانه رفتن، ‫به خانه بازگشتن‬، مستقر شدن (در خانه)

      Fighter planes home to their own carriers.

      هواپیماهای جنگنده به کشتی‌های هواپیمابر خود برمی‌گردند.

      A pigeon homes to its nest.

      کبوتر به لانه‌ی خود برمی‌گردد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Several famous publishers have homed around the University of Tehran.

      چندین ناشر معروف اطراف دانشگاه تهران مستقر شده‌اند.

      verb - intransitive

      به زیستگاه برگشتن

      Seabirds home to the island to breed each season.

      پرندگان دریایی هر فصل برای تولیدمثل به جزیره و زیستگاه‌شان بازمی‌گردند.

      Every spring, the salmon home to their natal streams to spawn.

      هر بهار، ماهی‌های سالمون برای تخم‌ریزی به جویبارهای زادگاهی‌شان بازمی‌گردند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The turtles homed to the beach where they were born.

      لاک‌پشت‌ها به ساحلی که در آن به دنیا آمده بودند بازگشتند.

      verb - intransitive

      دنبال کردن، رفتن، کوبیدن (به‌سمت هدف، علامت و ...)

      The missile homed in on the target.

      موشک به سوی هدف پرواز کرد.

      to drive a nail home

      میخ را درست و تا ته کوبیدن

      verb - intransitive

      سوق دادن

      We homed our efforts toward finishing the project.

      ما تلاش‌هایمان را به‌سمت اتمام پروژه سوق دادیم.

      They homed in on the weak point in the defense.

      آن‌ها تمرکز خود را به‌سمت نقطه‌ضعف در دفاع سوق دادند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The tracker homed in on the signal's source.

      ردیاب به‌سمت منبع سیگنال سوق داده شد.

      verb - transitive

      به خانه فرستادن

      The teacher sent the sick student home.

      معلم دانش‌آموز بیمار را به خانه فرستاد.

      They decided to send him home early.

      آن‌ها تصمیم گرفتند او را زودتر به خانه بفرستند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The manager sent several employees home because of the storm.

      مدیر به‌خاطر طوفان چند کارمند را به خانه فرستاد.

      The embassy sent the diplomat home on emergency leave.

      سفارت دیپلمات را برای مرخصی اضطراری به خانه فرستاد.

      Radars homed friendly aircraft to the nearest airports.

      رادارها هواپیماهای خودی را به نزدیک‌ترین فرودگاه‌ها می‌فرستادند.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد home

      1. adjective domestic
        Synonyms:
        national local familiar internal native household family homey homely inland at ease at rest down home central in one’s element in the bosom
        Antonyms:
        commercial business
      1. noun place where a human lives
        Synonyms:
        place house residence abode dwelling shelter habitation address apartment flat pad turf digs living quarters rooming house condo condominium co-op bungalow cottage mansion manor villa cabin hut trailer castle palace farm dormitory asylum hospital orphanage boarding house roost nest joint hangout haunt hideout dump shanty crash pad cave hearth fireside hole in the wall parking place resort roof home plate homestead commorancy where the hat is
        Antonyms:
        office
      1. noun birthplace, environment
        Synonyms:
        country land territory habitat environment abode locality site homeland range family household haunt farm soil neighborhood haven hearth roof homestead habitation hometown element fireside neck of the woods hills camping ground stomping ground stamping ground home ground

      Phrasal verbs

      home (in) on

      (به کمک حرارت یا با رادار و غیره) به سوی هدف راندن

      Collocations

      come home

      به خانه یا کاشانه یا میهن خود بازگشتن

      deprived home

      خانه محروم

      dream home

      خانه رویایی

      feel at home

      احساس راحتی کردن (ehsaas-e raahati kardan), مثل خانه خود بودن (mesl-e khaane-ye khod budan)

      home-cooked food

      غذای خانگی

      Collocations بیشتر

      home ground

      زمین خانگی، زمین خودی

      home match

      مسابقه خانگی

      leave home

      ترک کردن خانه

      leave something at home

      چیزی را در خانه جا گذاشتن

      make yourself at home

      احساس راحتی کردن (مثل خانه خودت بدون)

      second home

      خانه دوم

      set up home

      تشکیل خانه و زندگی دادن

      stable home

      خانه با ثبات

      welcome someone home

      به کسی خوش آمدگویی گفتن (به خانه)

      broken home

      خانه از هم پاشیده، خانواده متلاشی شده

      there’s no place like home

      هیچ جا خونه‌ی آدم نمیشه

      work from home

      دورکاری کردن، از خانه کار کردن

      Idioms

      bring something home to

      1- (مطلبی را) روشن کردن، حالی کردن، تحت‌تأثیر قرار دادن 2- تقصیر را به گردن کسی انداختن، مقصر قلمداد کردن

      home free

      (عامیانه - در رسیدن به هدف یا پیروزی) محرز، حتمی‌الوقوع، قطعی

      strike home

      1- به هدف زدن، موفق شدن 2- تحت‌تأثیر قرار دادن، به دل نشستن

      1- ضربه‌ی کاری زدن، ضربه‌ی جانانه زدن 2- به اثر مطلوب رسیدن

      bring home the bacon

      (عامیانه) 1- نان‌آور خانواده بودن 2- موفق شدن

      1- نان‌آور خانواده بودن 2- موفق شدن

      charity begins at home

      چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است، اول به اهل بیت خودت احسان کن

      Idioms بیشتر

      chickens have come home to roost

      عواقب عمل بد دامن‌گیر انسان می‌شود، هر که نان از عمل خویش خورد

      drive home

      1- فهماندن 2- به هدف زدن

      hit home

      (سخن) بردل نشستن، اثر کردن، تحت‌تأثیر قرار دادن

      press something home

      1- (با فشار) جا انداختن 2- تا موفقیت کامل کاری را پیگیری کردن

      come home to roost

      دامنگیر (کسی) شدن، پیامد بد داشتن، نتیجه‌ی منفی دادن

      sheet home

      کشیدن و سفت کردن بادبان به‌طوری‌که تا حد ممکن صاف باشد

      nothing (or not much) to write home about

      غیرجالب توجه، پیش‌پا افتاده، آنچه که آش دهان‌سوزی نیست

      until the cows come home

      به مدت طولانی

      hit a home run

      بسیار موفق عمل کردن، گل کاشتن، ترکاندن، موفقیت‌آمیز بودن

      come home to

      جا افتادن، کاملاً متوجه شدن، روشن شدن (موضوعی)

      لغات هم‌خانواده home

      noun
      home, homelessness
      adjective
      homeless, homely, homeward
      verb - intransitive
      home
      adverb
      home, homewards

      سوال‌های رایج home

      شکل جمع home چی میشه؟

      شکل جمع home در زبان انگلیسی homes است.

      ارجاع به لغت home

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «home» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۰ مرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/home

      لغات نزدیک home

      • - hombre
      • - homburg
      • - home
      • - home (in) on
      • - home brew
      پیشنهاد بهبود معانی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      jiffy kerala fascism pheromone pixel playdown populous postie pre- wait primula progeria bush ambulance spicy فرهنگی فوتبال‌دستی قوزک کارنامک کافی‌نت کالسکه کالسکه‌ی بچه کامل کردن کرم تاک قدم‌به‌قدم کمربند ایمنی توهم تکلیف درسی جهنم جک
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز تست سطح زبان انگلیسی
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.