با خرید اشتراک حرفه‌ای، می‌توانید پوشه‌ها و لغات ذخیره شده در بخش لغات من را در دیگر دستگاه‌های خود همگام‌سازی کنید

Qualify

ˈkwɑːləfaɪ ˈkwɒlɪfaɪ
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    qualified
  • شکل سوم:

    qualified
  • سوم شخص مفرد:

    qualifies
  • وجه وصفی حال:

    qualifying

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • verb - intransitive verb - transitive B2
    صلاحیت داشتن، واجد شرایط شدن، شایسته شدن، سزاوار بودن، (مسابقه) به دوره‌ی بعدی راه یافتن
    • - He has just qualified as a lawyer.
    • - به تازگی واجد شرایط وکالت شده است.
    • - They qualified for the finals.
    • - به فینال راه یافتند.
  • verb - transitive
    مشروط کردن، واجد شرایط کردن، شایسته کردن
    • - Education and experience qualify him for this job.
    • - تحصیلات و تجربه‌ او را شایسته‌ی این شغل می‌کند.
    • - to qualify one's approval
    • - توافق خود را مشروط کردن
    • - She was qualified by court order as an executor.
    • - طبق حکم دادگاه او صلاحیت قیم شدن را داشت.
  • verb - transitive
    تعدیل کردن، کم و بیش کردن، متعادل کردن، ملایم‌ کردن، منظم کردن، از بدی چیزی کاستن
    • - Time qualified the fire of their love.
    • - زمان آتش عشق آنان را ملایم کرد.
    • - The power to regulate commerce shall not be qualified in any way.
    • - اختیار نظارت بر (امور) بازرگانی به‌هیچ‌وجه قابل‌ تعدیل نیست.
    • - to qualify a punishment
    • - مجازاتی را تعدیل کردن
  • verb - transitive
    توصیف کردن، وصف کردن، قدرت را توصیف کردن
    • - The professor clearly qualified each one of his main points.
    • - استاد هر یک از نکات اصلی خود را به روشنی وصف کرد.
  • verb - transitive
    تعیین کردن، کنترل کردن، تأیید کردن
    • - The government issues certificates qualifying our meat.
    • - دولت با صدور گواهی گوشت ما را تأیید می‌کند.
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد qualify

  1. verb make or become ready, prepared
    Synonyms: authorize, capacitate, certify, check out, come up to snuff, commission, condition, cut it, earn one’s wings, empower, enable, endow, entitle, equip, fill the bill, fit, get by, ground, hack it, make it, make the cut, make the grade, measure up, meet, pass, pass muster, permit, ready, sanction, score, suffice, suit, train
    Antonyms: be unprepared, disqualify
  2. verb lessen, restrict
    Synonyms: abate, adapt, alter, assuage, change, circumscribe, diminish, ease, limit, mitigate, moderate, modify, modulate, reduce, regulate, restrain, soften, temper, vary, weaken
    Antonyms: allow, be lenient
  3. verb characterize, distinguish
    Synonyms: ascribe, assign, attribute, describe, designate, impute, individualize, individuate, mark, name, predicate, signalize, singularize

لغات هم‌خانواده qualify

ارجاع به لغت qualify

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «qualify» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۳۰ فروردین ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/qualify

لغات نزدیک qualify

پیشنهاد بهبود معانی