با پر کردن فرم نظرسنجی، برنده‌ی ۶ ماه اشتراک حرفه‌ای به قید قرعه شوید. 🎉
افزایش قیمت بسته و اشتراک حرفه‌ای (تا ۱ فروردین ۱۴۰۳ با ۴۰٪ تخفیف خرید کنید)

Lean

liːn liːn
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    leant
  • شکل سوم:

    leant
  • سوم شخص مفرد:

    leans
  • وجه وصفی حال:

    leaning
  • صفت تفضیلی:

    leaner
  • صفت عالی:

    leanest
  • verb - intransitive
    تکیه کردن، تکیه زدن، پشت دادن، کج شدن، خم شدن، متکی شدن
    • - a leaning wall
    • - دیوار کج
    • - Don't lean out of the window!
    • - از پنجره به بیرون خم نشو!
    • - For a while, he leaned toward socialism.
    • - چند صباحی به سوسیالیسم گرایش داشت.
    • - a man of unnatural leanings
    • - مردی با تمایلات غیرطبیعی
  • verb - transitive
    تکیه دادن به طرف، تکیه کردن به، پشت‌گرمی داشتن به
    • - He leaned on the pillow.
    • - او روی متکا لم داد.
    • - The old man leaned on my arm.
    • - پیرمرد بر بازویم تکیه کرد.
    • - to lean the ladder against the wall
    • - نردبان را بر دیوار تکیه دادن
    • - He leans on his father's financial assistance.
    • - او به کمک مالی پدرش پشت‌گرمی دارد.
    • - He leans on the guidance of his friends.
    • - او به راهنمایی دوستانش اتکا دارد.
    • - The workers leaned on the management by threatening to go on strike.
    • - کارگران با تهدید به اعتصاب مدیران را تحت فشار قرار دادند.
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • verb - transitive
    خم کردن
    • - He leaned his head back.
    • - او سرش را به عقب خم کرد.
  • adjective
    اندک، ضعیف، کم سود، بی‌حاصل
    • - Our profits have been lean this year.
    • - سود ما امسال کم بوده است.
    • - lean natural resources
    • - منابع طبیعی ناچیز
    • - They suffered seven lean years.
    • - آن‌ها هفت سال دچار کم‌حاصلی بودند.
    • - lean soil
    • - خاک کم‌قوت
    • - Her poetry is lean and melodious.
    • - شعر او سر راست و آهنگین است.
  • adjective
    لاغر، نزار، نحیف
    • - She has a lean face.
    • - او صورت کشیده‌ای دارد.
    • - The running champion was a tall, lean man.
    • - قهرمان دو، مردی قد بلند و لاغر بود.
    • - a lean cow
    • - گاو استخوانی
    • - a lean cut of meat
    • - یک تکه گوشت کم‌چربی
  • uncountable noun
    کجی، تکیه، تمایل، شیب، میل، اتکا
    • - The wall has a noticeable lean.
    • - دیوار کجی قابل‌ملاحظه‌ای دارد.
پیشنهاد و بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد lean

  1. adjective bare, thin
    Synonyms: angular, anorexic, barren, beanpole, bony, emaciated, gangling, gangly, gaunt, haggard, inadequate, infertile, lank, lanky, meager, no fat, pitiful, poor, rangy, rawboned, scanty, scraggy, scrawny, shadow, sinewy, skinny, slender, slim, spare, sparse, stick, stilt, stringy, svelte, sylphlike, twiggy, unfruitful, unproductive, wasted, wiry, wizened, worn
    Antonyms: fat, plump
  2. verb bend, angle toward
    Synonyms: bear on, beetle, be off, be slanted, bow, cant, careen, cock, curve, decline, deflect, dip, divert, drift, droop, fasten on, hang on, heel, incline, jut, list, nod, overhang, pitch, place, prop, put weight on, recline, repose, rest, rest on, roll, sag, sheer, sink, slant, slope, tilt, tip, turn, twist, veer
    Antonyms: straighten
  3. verb be disposed
    Synonyms: be prone, be willing, favor, gravitate toward, have propensity, incline, look, not mind, prefer, tend
    Antonyms: dislike, not like
  4. verb count, depend on
    Synonyms: bank on, believe in, bet bottom dollar, bet on, confide, gamble on, have faith, hinge on, lay money on, put faith in, rely, trust
    Antonyms: disregard, forget

Phrasal verbs

  • lean on

    تحت فشار قرار دادن

Idioms

ارجاع به لغت lean

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «lean» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۸ اسفند ۱۴۰۲، از https://fastdic.com/word/lean

لغات نزدیک lean

پیشنهاد و بهبود معانی