آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۳ آذر ۱۴۰۲

      Color

      ˈkʌlər ˈkʌlə

      گذشته‌ی ساده:

      colored

      شکل سوم:

      colored

      سوم‌شخص مفرد:

      colors

      وجه وصفی حال:

      coloring

      شکل جمع:

      colors

      توضیحات:

      حالت نوشتاری در انگلیسی بریتانیایی colour است.

      معنی color | جمله با color

      noun countable A1

      رنگ، فام، لون، دیز، گون، چرد، رنگ نقاشی، رنگدانه، رنگیزه

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی مقدماتی

      مشاهده

      Leaves color brilliantly in the fall.

      در پاییز برگ‌ها به طرز درخشانی رنگین می‌شوند.

      interjection

      (حرف ندا حاکی از بی صبری یا انتقاد یا ناخشنودی) ای بابا!، ول کن بابا!، بیا!

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      جای تبلیغ شما در فست دیکشنری
      noun countable uncountable

      (در مورد صورت و پوست) رنگ ورو، چرده، سرخی

      noun plural

      نشان، مدال، علامت یا لباس مشخص کننده، درجه‌ی روی شانه (در ارتش)

      noun countable uncountable

      رنگ پوست، نژاد

      noun uncountable

      نهاد، طبیعت، چگونگی، ویژگی

      noun plural

      پرچم، بیرق، درفش، لوا

      noun plural

      (در مورد اندیشه و سیاست و خط مشی و غیره) موضع، جانبداری

      He showed himself in his true colors.

      او طینت واقعی خود را بروز داد.

      The lives of most of us have been colored by politics.

      سیاست در زندگی اکثر ما اثر گذاشته است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Religion colored all his other ideas.

      مذهب همه‌ی عقاید دیگر او را تحت‌تأثیر قرار داد.

      noun uncountable

      (ادبیات و هنر) گیرایی، جذبه، جلوه، جلا، رنگ آمیزی، جلوه گری

      That play had a good deal of color to it.

      آن نمایش بسیار پرجلوه بود.

      noun countable

      موسیقی مایه‌ی صدا، آهنگ

      noun countable

      نما، ظاهر

      noun countable

      حقوق حق مسلم

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی حقوق

      مشاهده
      verb - transitive

      رنگ کردن، (رنگرزی، رنگ آمیزی) تغییر رنگ دادن

      verb - transitive

      نفوذ کردن، تحت تاثیر قرار دادن

      We must stick to our colors.

      باید موضع (عقیدتی) خود را حفظ کنیم.

      verb - transitive

      برق انداختن، مشخص کردن

      verb - intransitive

      رنگ آمیزی شدن

      verb - intransitive

      رنگ کردن (با مداد رنگی و...)

      noun verb - transitive verb - intransitive adverb

      رنگ، فام، بشره، تغییر رنگ دادن، رنگ کردن، ملون کردن

      His story has the color of truth.

      داستان او راست می‌نماید (به نظر راست می‌آید).

      a ship sailing under Swedish colors

      یک کشتی که تحت لوای (یا پرچم) سوئد حرکت می‌کند

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      to serve with the colors

      زیر پرچم خدمت کردن

      Before Nowruz, the various sports colors were awarded.

      قبل از نوروز نشان‌های گوناگون ورزشی را اعطا کردند.

      light-colored

      (دارای) رنگ روشن

      dark-colored

      سیه‌فام، سیه‌چرده، تیره رنگ

      color film

      فیلم رنگی

      the color of your eyes

      رنگ چشمان شما

      He colored the circle green.

      او دایره را رنگ سبز زد.

      Does she color her hair?

      او موی خود را رنگ می‌کند؟

      As soon as he saw her his cheeks colored.

      تا او را دید، گونه‌هایش سرخ شد.

      It is illegal to discriminate on the basis of color.

      تبعیض برمبنای رنگ پوست غیرقانونی است.

      Stop being so sensitive about your color!

      اینقدر درباره‌ی رنگ (پوست) خود حساس نباش!

      people of color

      مردم رنگین‌پوست (غیر سفیدپوست)

      the beauty and color of her face

      زیبایی و رنگ و آب صورتش

      Do you like this color?

      آیا این رنگ را می‌پسندی؟

      He'd lost a little color from his cheeks.

      سرخی گونه‌هایش قدری کم شده بود.

      to lose color

      رنگ رفته شدن

      If you wash this cloth, its color will fade.

      اگر این پارچه را بشویی رنگش خواهد رفت.

      The colors were still wet.

      رنگ‌ها هنوز خیس بود.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد color

      1. noun pigment, shade
        Synonyms:
        dye paint stain tint shade pigment hue tinge tone coloration coloring intensity value complexion saturation chroma tincture wash glow cast undertone colorant chromaticity pigmentation chromatism chromism luminosity iridescence polychromasia blush
      1. noun deceptive appearance
        Synonyms:
        show face mask front guise disguise deception pretense facade excuse pretext semblance false show plea put-on
      1. verb make pigmented; shade
        Synonyms:
        paint stain tint tone dye shade tinge redden darken flush wash imbue suffuse emblazon illuminate crayon rouge pinken blacken daub varnish glaze lacquer enamel chalk gild adorn embellish burn crimson bloom blush fresco variegate stipple
        Antonyms:
        whiten discolor pale
      1. verb distort, exaggerate
        Synonyms:
        distort twist falsify misrepresent exaggerate overstate magnify disguise fake warp slant doctor garble pervert taint pad fudge cook up belie gloss over angle embroider misstate prejudice
        Antonyms:
        represent be truthful

      Phrasal verbs

      color something in

      (تصویر سفید را با مداد رنگ و غیره) رنگی کردن

      color up

      (در اثر خشم یا شرم) برافروخته شدن

      Collocations

      lose color

      (رخسار یا اشیا مثلاً پارچه) رنگ‌پریده شدن، رنگ باختن

      Idioms

      call to the colors

      1- به خدمت زیر پرچم احضار کردن 2- (ارتش) شیپور زدن و پایین آوردن پرچم

      change color

      1- رنگ‌پریده شدن 2- (رخسار) سرخ شدن، رنگ به‌رنگ شدن

      have a high color

      (در اثر بیماری و غیره) سرخ چهره بودن، برافروخته بودن

      show one's (true) colors

      ماهیت (یا طینت یا نهاد) خود را آشکار کردن

      under color of

      به بهانه‌ی، تحت عنوان

      لغات هم‌خانواده color

      noun
      color, coloring, coloration, colorant, colorist
      adjective
      colored, discolored, colorful, multicolored, color
      verb - transitive
      color
      adverb
      colorfully

      سوال‌های رایج color

      گذشته‌ی ساده color چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده color در زبان انگلیسی colored است.

      شکل سوم color چی میشه؟

      شکل سوم color در زبان انگلیسی colored است.

      شکل جمع color چی میشه؟

      شکل جمع color در زبان انگلیسی colors است.

      وجه وصفی حال color چی میشه؟

      وجه وصفی حال color در زبان انگلیسی coloring است.

      سوم‌شخص مفرد color چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد color در زبان انگلیسی colors است.

      ارجاع به لغت color

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «color» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۵ فروردین ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/color

      لغات نزدیک color

      • - colony
      • - colophon
      • - color
      • - color blind
      • - color filter
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      needless to say negativity neptune tragically transactional tree-planting scheme trickiness troglodyte seize control selene self-assured self-doubt self-expression self-portrait self-respect کف دست کیسه‌ی صفرا کیف زنانه گرسنه گرفتگی عضله گیر افتادن گیره یواشکی یونان پادری عکاس داربست بندی در یک دو
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.