آیکن بنر

امکانات مترجم و هوش مصنوعی فعال و در دسترس هستند

امکانات مترجم و هوش مصنوعی فعال و در دسترس هستند

خرید اشتراک
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۲۷ مرداد ۱۴۰۴

      Cry

      kraɪ kraɪ

      گذشته‌ی ساده:

      cried

      شکل سوم:

      cried

      سوم‌شخص مفرد:

      cries

      وجه وصفی حال:

      crying

      شکل جمع:

      cries

      معنی cry | جمله با cry

      verb - intransitive verb - transitive A2

      گریه کردن، اشک ریختن، زار زدن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی متوسط

      مشاهده

      He cried over the corpse of his father.

      او بر جسد پدرش گریست.

      She tried not to cry during the sad movie.

      او سعی کرد درطول فیلم غمگین گریه نکند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      the crying of a bereaved mother

      گریه‌ی مادر داغ‌دیده

      to cry oneself to sleep

      گریستن و به خواب رفتن

      To be in the tradition is now the cry.

      امروزه سنتی بودن رسم است.

      verb - intransitive verb - transitive B1

      فریاد زدن، داد زدن، صدا زدن، بانگ زدن، ندا دادن

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      خرید اشتراک فست دیکشنری

      Don't cry, you'll wake up the baby!

      داد نزن! بچه را بیدار می‌کنی!

      He cried, "come back!"

      او فریاد زد: «برگرد!»

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      problems crying for solutions

      مسائلی که حل آن‌ها بسیار ضروری است

      There is a crying need for new and determined leadership.

      نیاز مبرمی به رهبری جدید و راسخ وجود دارد.

      The appearance of the lion set the monkeys crying.

      آشکار شدن شیر، میمون‌ها را به سر و صدا درآورد.

      to cry for mercy

      تقاضای بخشش و گذشت کردن

      Fruit venders were crying their wares.

      میوه‌فروشان کالای خود را جار می‌زدند.

      A voice crying in the wilderness ...

      صدایی که در بیابان اعلام می‌کرد ...

      People cried out against his cruelties.

      مردم بیدادگری‌های او را سخت مورد اعتراض قرار دادند.

      workers who are crying out for employment

      کارگرانی که با اصرار خواهان کار هستند

      noun countable B1

      فریاد، بانگ، ناله، شیون

      She let out a cry of joy when she heard the good news.

      وقتی خبر خوب را شنید، فریاد شادی سر داد.

      She let out a cry of pain when she stubbed her toe.

      او وقتی پایش به جایی خورد، ناله‌ای از درد کشید.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a cry for help

      فریاد کمک

      a cry of rage and pain

      فریادی حاکی از خشم و درد

      noun countable B1

      فریاد، داد، بانگ، ندا (برای جلب توجه)

      A cry for help reached the rescuers across the river.

      ندای کمک از آن سوی رودخانه به نجات‌دهندگان رسید.

      The cry of “Watch out!” saved the child from falling.

      فریاد «مواظب باش!» کودک را از سقوط نجات داد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      I could hear their cry of "God is great."

      بانگ الله اکبر آن‌ها را می‌شنیدم.

      "Death to the traitor" was their cry.

      «مرگ بر خائن» شعار آنان بود.

      noun countable C2

      صدا (پرنده یا حیوان)

      The lonely wolf's cry could be heard from the mountaintop.

      صدای گرگ تنها از بالای کوه شنیده می‌شد.

      The hounds followed the rabbit in full cry.

      سگ‌های تازی با سروصدا و اشتیاق خرگوش را تعقیب می‌کردند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      the cry of the wild

      نعره‌ی وحوش

      a bird's cry

      بانگ پرنده

      noun singular

      گریه، زاری

      A good cry made her feel better.

      یک گریه‌ی حسابی حال او را جا آورد.

      After the argument, he went to his room for a private cry.

      بعداز مشاجره، به اتاقش رفت تا تنهایی گریه کند.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد cry

      1. noun weeping and making sad sounds
        Synonyms:
        sob crying weeping bawl shedding tears sobbing tears lament mourning wailing howl snivel whimpering sorrowing bewailing howling blubber snivelling lamentation keening yowl blubbering the blues
      1. noun calling out; yelling
        Synonyms:
        call shout yell outcry cheer roar scream screech howl uproar noise clamor holler yowl squawk squall groan whine fuss report note song hoot bellow wail yelp whoop exclamation acclamation hullabaloo ruckus bawl ejaculation vociferation bark caw hiss whistle crow cackle cluck chatter squawk bay gobble yoo-hoo grunt yawp meow mewling moo nicker quack squeak trill whinny expletive clack coo motto pipe yammer
      1. verb weep and make sad sounds
        Synonyms:
        weep sob whine grieve mourn complain lament wail sigh sniff bawl blubber fret regret bemoan deplore keen groan howl yammer yowl mewl blub boohoo snivel bewail caterwaul shed tears break down crack up choke up let go let it all out put on the weeps ring the blues shed bitter tears sorrow squall turn on waterworks dissolve in tears
      1. verb call out, yell
        Synonyms:
        call shout yell holler exclaim scream roar cry out whoop hail howl screech yell bark bawl hoot yelp clamor crow sing out bay cackle growl hiss squawk bellow whistle caw meow coo twitter chirp trill bleat low quack grunt whinny nicker cluck yawp gabble clack chatter croak vociferate ejaculate
      1. verb advertise
        Synonyms:
        announce publicize publish advertise proclaim broadcast trumpet hype puff build up promulgate press-agent hawk bark

      Phrasal verbs

      cry down

      دست کم گرفتن، کوچک شمردن، خوار شمردن

      cry off

      لغو کردن، زیر قول خود زدن، جا زدن، حرف خود را پس گرفتن

      cry out

      1- فریاد برآوردن، داد زدن 2- (با صدای بلند یا به طور آشکار) شکوه کردن، اعتراض کردن

      cry out for

      به‌ شدت نیاز داشتن، سخت خواستن

      cry up

      نزد عموم ارج و منزلت یافتن، ستودن، زیاد تعریف کردن

      Idioms

      a far cry

      1- مسافت زیاد، راه دور 2- کاملاً متفاوت

      cry in one's beer

      (عامیانه) آه و ناله کردن، سوخته کنی کردن

      cry one's eyes out

      از ته دل گریستن، از دیده خون باریدن

      in full cry

      (بیشتر در مورد سگ شکاری) در تعقیب شکار، با اشتیاق دنبال کسی یا چیزی (رفتن)

      a far cry from

      زمین تا آسمان فرق داشتن، بسیار متفاوت بودن

      Idioms بیشتر

      cry over spilled milk

      غصه‌ی گذشته و فرصت‌های ازدست‌رفته را خوردن، بیهوده زاریدن، غصه‌ی الکی خوردن، حسرت گذشته را خوردن

      لغات هم‌خانواده cry

      noun
      cry, crying, outcry
      adjective
      crying
      verb - transitive
      cry

      سوال‌های رایج cry

      گذشته‌ی ساده cry چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده cry در زبان انگلیسی cried است.

      شکل سوم cry چی میشه؟

      شکل سوم cry در زبان انگلیسی cried است.

      شکل جمع cry چی میشه؟

      شکل جمع cry در زبان انگلیسی cries است.

      وجه وصفی حال cry چی میشه؟

      وجه وصفی حال cry در زبان انگلیسی crying است.

      سوم‌شخص مفرد cry چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد cry در زبان انگلیسی cries است.

      ارجاع به لغت cry

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «cry» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/cry

      لغات نزدیک cry

      • - cruzeiro
      • - crwth
      • - cry
      • - cry bitterly
      • - cry craven
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      handle a competition handle a difficult situation hematein gulosity guayaquil greenskeeper traffic plow back in bowing attraction pescatarian Silicon Valley pestilence pharmacology phonics بوف بی انرژی بی سر و صدا بیشتر اوقات بیمه کردن بیمه نامه بی آبی بی‌ادب بی دقت بی دقتی بی‌رحم بی‌هویت تابیدن تاکید کردن تاکستان
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.