آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Collocations
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱ دی ۱۴۰۴

      Point

      pɔɪnt pɔɪnt

      گذشته‌ی ساده:

      pointed

      شکل سوم:

      pointed

      سوم‌شخص مفرد:

      points

      وجه وصفی حال:

      pointing

      شکل جمع:

      points

      معنی point | جمله با point

      noun countable B1

      نکته، ایده، نظر

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی متوسط

      مشاهده

      His proposal contained two important points.

      پیشنهاد او حاوی دو نکته‌ی مهم بود.

      His argument had several strong points.

      استدلال او چندین ایده‌ی قوی داشت.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      These are the points to be discussed.

      این‌ها نکاتی است که باید مورد بحث قرار گیرد.

      noun countable

      مقصود، منظور، موضوع اصلی، اصل مطلب

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      نرم افزار آی او اس فست دیکشنری

      Please come to the point!

      لطفاً برو سر اصل مطلب!

      The point of his speech was that elections should be free.

      نکته‌ی اصلی نطق او این بود که انتخابات باید آزاد باشد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      I missed the point of his remarks.

      منظور حرف‌های او را درک نکردم.

      I am beginning to see your point.

      دارم مقصود شما را می‌فهمم.

      Keep to the point and do not digress!

      به مطلب اصلی بپرداز و منحرف نشو!

      noun countable B2

      جا، مکان، زمان، محل، نقطه، موقعیت، مرحله

      Fire broke out at several points in the city.

      در چند نقطه‌ی شهر آتش‌سوزی رخ داد.

      At that point, I realized I needed to change my approach.

      در آن زمان، فهمیدم که باید رویکرد خود را تغییر دهم.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      She felt a sense of achievement at that point in her career.

      او در آن مرحله از حرفه‌ی خود احساس کرد به دستاوردی رسیده.

      We stopped at a few points.

      در چند محل توقف کردیم.

      noun countable uncountable B2

      هدف، فایده، سود، کارایی

      The main point of this meeting is to discuss our goals.

      هدف اصلی این جلسه بحث در مورد اهداف ما است.

      She found no point in continuing the project without proper funding.

      او هیچ سودی برای ادامه دادن پروژه بدون بودجه مناسب ندید.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He questioned the point of the new policy if it didn't benefit anyone.

      او فایده‌ی سیاست جدید را زیر سوال برد زیرا برای هیچ‌کس سودی نداشت.

      noun countable B1

      بسکتبال تنیس ورزش امتیاز، درجه، نمره، پوان

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی بسکتبال

      مشاهده

      He is two points ahead of his competitor.

      او دو امتیاز از حریفش جلو است.

      The team scored the winning point in the final seconds of the game.

      این تیم در ثانیه‌های پایانی بازی امتیاز برنده را به‌دست آورد.

      noun countable

      (صنعت چاپ) پوینت (واحد اندازه‌گیری تایپوگرافی، معادل سه‌دهم میلی‌متر)

      The font size in the document is set to twelve point.

      اندازه فونت موجود در سند بر دوازده پوینت تنظیم شده است.

      This printer can handle up to one hundred point without distortion.

      این چاپگر می‌تواند کارهای تا اندازه صد پوینت را بدون اعوجاج انجام دهد.

      noun countable B2

      نوک، سر (تیز)

      the point of a needle

      سر سوزن

      the point of a dagger

      نوک خنجر

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      This nail has a sharp point.

      این میخ نوک تیزی دارد.

      She pressed the point of her sword on my jugular.

      نوک شمشیرش را روی شاهرگم فشار داد.

      noun countable B2

      صفت، مشخصه

      I became aware of my teacher's good and bad points.

      به صفات خوب و بد معلمم آگاه شدم.

      Judges carefully noted the points of each horse.

      داوران به‌دقت مشخصات هر یک از اسب‌ها را مورد‌ملاحظه قرار می‌دادند.

      noun countable

      جغرافیا دماغه (پیشروی خشکی در آب)

      Fishermen gather at the point, hoping for a good catch.

      ماهیگیران به امید صید خوب در دماغه جمع می‌شوند.

      We walked along the rocky point to enjoy the ocean view.

      ما در امتداد دماغه‌ی سنگی قدم زدیم تا از منظره‌ی اقیانوس لذت ببریم.

      noun countable

      ریاضی نقطه، ممیز

      0.2 milligrams

      دو دهم میلی‌گرم

      To write the number correctly, remember to use a point before the decimal digits.

      برای نوشتن صحیح عدد، به یاد داشته باشید که قبل از رقم اعشاری از ممیز استفاده کنید.

      noun countable

      انگلیسی بریتانیایی پریز برق، پریز آنتن

      The technician installed a new power point in the office.

      این تکنسین پریز برق جدیدی را در دفتر نصب کرد.

      Please plug the TV into the nearest point for a better signal.

      لطفاً برای سیگنال بهتر تلویزیون را به نزدیک‌ترین پریز آنتن وصل کنید.

      noun countable

      مکانیک پلاتین دلکو (کلید قطع و وصل مدار در موتور خودرو)

      The car's performance improved after adjusting the timing point.

      عملکرد خودرو پس از تنظیم زمان‌بندی پلاتین بهبود یافته است.

      A worn point can lead to engine misfires and reduced efficiency.

      پلاتین فرسوده می‌تواند منجر به درست کار نکردن موتور و کاهش کارایی شود.

      noun countable

      سنجاق (نشانگر روی نقشه)

      The map has a red point indicating the treasure's location.

      نقشه دارای سنجاقی قرمز است که مکان گنج را نشان می‌دهد.

      She placed a point on the graph to represent the data.

      او سنجاقی را روی نمودار قرار داد تا داده‌ها را نشان دهد.

      noun countable C2

      (قطب‌نما) نقطه (هر یک از سی‌و‌دو نقطه هم‌فاصله روی صفحه‌ی مدرج قطب‌نما برای نشان دادن جهت)

      Each point on the compass helps sailors navigate the seas.

      هر نقطه روی قطب‌نما به ملوانان کمک می‌کند تا در دریاها حرکت کنند.

      She turned to face the southern point before setting off on her hike.

      او قبل از شروع پیاده‌روی، چرخید تا به سمت نقطه‌ی جنوبی باشد.

      noun countable

      نور کم‌سو (که در دوردست دیده می‌شود)

      A faint point flickered on the horizon.

      نوری کم‌سو در افق چشمک می‌زد.

      He followed the distant point to find his way home.

      او نوری که در دوردست بود را دنبال کرد تا راه خانه را پیدا کند.

      noun uncountable

      ورزش (هاکی روی یخ) منطقه‌ی دفاعی (منطقه‌ای نزدیک به خط آبی که مدافعان هنگام حمله‌ی مهاجمان در آن مستقر می‌شوند)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی ورزش

      مشاهده

      From the point, she delivered a perfect pass to her teammate.

      او پاسی عالی را از منطقه‌ی دفاعی به هم‌تیمی خود داد.

      The team established control at the point, looking for an opening.

      تیم کنترل منطقه‌ی دفاعی را به‌دست آورد و منتظر فرصت بود.

      noun uncountable

      ورزش (کریکت) نقطه‌ی فیلدینگ (موقعیتی در زمین که یکی از بازیکنان فیلدینگ در راستای ضربه‌زن قرار می‌گیرد تا مانع امتیازگیری حریف شود)

      The team relied on their agile player stationed at point for quick reflexes.

      تیم برای واکنش‌های سریع به بازیکن چابک خود که در نقطه‌ی فیلدینگ مستقر بود، تکیه کردند.

      She positioned herself at point to intercept any potential edges.

      او در نقطه‌ی فیلدینگ قرار گرفت.

      verb - transitive A2

      نشان دادن، اشاره کردن

      to point the way

      راه را نشان دادن

      to point out a person's shortcomings

      عیوب کسی را عیان کردن

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Ali pointed out that he was unaware of their coming.

      علی اشاره کرد که از آمدن آن‌ها بی‌اطلاع است.

      She pointed out the new house.

      خانه‌ی تازه را از دور نشان داد.

      verb - transitive B1

      نشانه گرفتن، به سمت (چیزی یا کسی) گرفتن

      He pointed his finger at the culprit during the discussion.

      او در طول بحث انگشت خود را به سمت مقصر گرفت.

      He pointed the knife in her direction, emphasizing his warning.

      او چاقو را به سمت اون نشانه گرفت و بر هشدار خود تأکید کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Jahangir, don't point your finger at other people!

      جهانگیر، با انگشت به طرف مردم اشاره نکن!

      verb - intransitive B1

      چرخیدن، اشاره کردن (به سمتی)

      The compass points north, guiding us on our journey.

      قطب‌نما به سمت شمال اشاره می‌کند و ما را در سفرمان راهنمایی می‌کند.

      The star in the sky points to our destination.

      ستاره‌ی در آسمان به مقصد ما اشاره می‌کند.

      verb - transitive

      ملات‌کاری کردن (چسباندن مصالح با ملات)

      After laying the bricks, they need to point the joints for better stability.

      پس از قرار دادن آجرها، برای ثبات بهتر باید اتصالات را ملات‌کاری کنیم.

      It's essential to point the bricks carefully to ensure a solid structure.

      برای اطمینان از ساختار محکم، باید آجرها را بادقت ملات‌کاری کرد.

      verb - transitive

      تیز کردن، نوک‌دار کردن، نوک گذاشتن

      She decided to point the pencil before the exam started.

      او تصمیم گرفت قبل از شروع امتحان نوک مداد را تیز کند.

      He took a moment to point the knife for better precision in the kitchen.

      او زمان گذاشت و چاقو را برای دقت بیشتر در آشپزخانه، تیز کرد.

      verb - transitive

      نقطه‌گذاری کردن

      pointing the text of a speech

      نقطه‌گذاری متن سخنرانی

      The teacher will point the sentences to help students understand better.

      معلم جملات را برای کمک به درک بهتر دانش‌آموزان نقطه‌گذاری خواهد کرد.

      adjective

      (رقص باله) مربوط به رقص روی شست پا

      The dancer executed a flawless point turn across the stage.

      رقصنده چرخشی بی‌عیب‌ونقص روی شست پا را در صحنه اجرا کرد.

      Her point shoes sparkled under the stage lights.

      کفش رقص او زیر نور صحنه می‌درخشید.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد point

      1. noun speck
        Synonyms:
        bit particle dot mark scrap trace mite iota fleck minim mote notch count period stop full stop tittle flyspeck
      1. noun specific location
        Synonyms:
        place position spot site situation station locality locus where stage
      1. noun sharp end, top, end of extension
        Synonyms:
        tip end top head spike spur tooth beak nib thorn claw dagger spine barb jag summit apex cusp prong snag tine bill prick sticker stiletto awn foreland headland promontory pin point prickler sword spire
        Antonyms:
        dullness bluntness
      1. noun circumstance, stage; limited time
        Synonyms:
        time duration period condition position degree limit extent date moment instant juncture point in time edge threshold verge brink very minute
      1. noun goal, aim
        Synonyms:
        purpose reason objective object end design intention intent motive use interest attraction charm fascination significance effectiveness utility bottom line punch nub nitty-gritty nuts and bolts name of the game cogency validity validness appeal
      1. noun meaning, essence
        Synonyms:
        idea subject theme topic argument matter gist core heart essence import force drift thrust motive meat stuff nub crux pith burden score bottom line main idea proposition question text head tip motif kicker nuts and bolts subject matter name of the game nitty-gritty marrow punch line tip-off
      1. noun aspect, characteristic
        Synonyms:
        part thing item element feature quality property attribute characteristic detail respect side case instance particular circumstance facet trait material constituent peculiarity nicety circumstantial
        Antonyms:
        whole personality
      1. noun scoring unit of sport competition
        Synonyms:
        score count mark tally notch
      1. verb show as probable; call attention
        Synonyms:
        indicate suggest imply denote designate signify hint lead name tag finger direct make offer bespeak pin down peg tab put finger on put down for button down
      1. verb direct, lead
        Synonyms:
        guide lead steer train influence turn aim look face head tend level lay cast beam bring to bear slant zero in

      Collocations

      in point of

      درباره‌ی، در مورد، در ...

      in point of fact

      درحقیقت، درواقع

      Idioms

      at the point of

      در آستانه‌ی، در شرف، درحال (انجام)، نزدیک به

      beside the point

      نامربوط (به مطلب مورد بحث)، غیروارد، بی‌ربط

      in point

      مربوط، وارد، وابسته، بجا

      make a point of

      1- توجه دیگران را (به چیزی) جلب کردن 2- با اصرار کاری را انجام دادن، عمداً کردن

      on (or upon) the point of

      در آستانه‌ی، در شرف، درحال (انجام)، نزدیک به

      Idioms بیشتر

      point of no return

      جایی که بازگشت از آن ممکن نیست، مرز بی‌بازگشت

      stretch a point

      استثنا قائل شدن، ارفاق قائل شدن، مستثنی کردن، شل گرفتن (مقررات و غیره)

      بزرگ‌نمایی کردن، اغراق کردن، لاف زدن، پیاز داغ چیزی را زیاد کردن

      to the point

      مفید، دقیق، سرراست، درست، به‌هنگام، به‌جا، به‌موقع، سزاوار

      لغات هم‌خانواده point

      noun
      point, pointer, pointlessness
      adjective
      pointed, pointy, pointless
      verb - transitive
      point
      adverb
      pointlessly, pointedly

      سوال‌های رایج point

      گذشته‌ی ساده point چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده point در زبان انگلیسی pointed است.

      شکل سوم point چی میشه؟

      شکل سوم point در زبان انگلیسی pointed است.

      شکل جمع point چی میشه؟

      شکل جمع point در زبان انگلیسی points است.

      وجه وصفی حال point چی میشه؟

      وجه وصفی حال point در زبان انگلیسی pointing است.

      سوم‌شخص مفرد point چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد point در زبان انگلیسی points است.

      ارجاع به لغت point

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «point» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲ اسفند ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/point

      لغات نزدیک point

      • - poinciana
      • - poinsettia
      • - point
      • - point by point
      • - point count
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      FAQ gatekeeper rush daily late fart lingonberry martyrdom materialistic matinee matrimony mauna loa mayan mechanism medical پیکر پیگیر چادر مسافرتی چای کوهی چرخش چسبناک چشم به راه بودن گاز زدن لجباز لذت بردن لغت‌نامه لوس کردن لیتر لیمو ماست
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.