Point

pɔɪnt pɔɪnt
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    pointed
  • شکل سوم:

    pointed
  • سوم‌شخص مفرد:

    points
  • وجه وصفی حال:

    pointing
  • شکل جمع:

    points

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

noun countable B1
نکته، ایده، نظر

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

فست دیکشنری در ایکس
- His proposal contained two important points.
- پیشنهاد او حاوی دو نکته‌ی مهم بود.
- His argument had several strong points.
- استدلال او چندین ایده‌ی قوی داشت.
- These are the points to be discussed.
- این‌ها نکاتی است که باید مورد بحث قرار گیرد.
noun countable
مقصود، منظور، موضوع اصلی، اصل مطلب
- Please come to the point!
- لطفاً برو سر اصل مطلب!
- The point of his speech was that elections should be free.
- نکته‌ی اصلی نطق او این بود که انتخابات باید آزاد باشد.
- I missed the point of his remarks.
- منظور حرف‌های او را درک نکردم.
- I am beginning to see your point.
- دارم مقصود شما را می‌فهمم.
- Keep to the point and do not digress!
- به مطلب اصلی بپرداز و منحرف نشو!
noun countable B2
جا، مکان، زمان، محل، نقطه، موقعیت، مرحله
- Fire broke out at several points in the city.
- در چند نقطه‌ی شهر آتش‌سوزی رخ داد.
- At that point, I realized I needed to change my approach.
- در آن زمان، فهمیدم که باید رویکرد خود را تغییر دهم.
- She felt a sense of achievement at that point in her career.
- او در آن مرحله از حرفه‌ی خود احساس کرد به دستاوردی رسیده.
- We stopped at a few points.
- در چند محل توقف کردیم.
noun countable uncountable B2
هدف، فایده، سود، کارایی
- The main point of this meeting is to discuss our goals.
- هدف اصلی این جلسه بحث در مورد اهداف ما است.
- She found no point in continuing the project without proper funding.
- او هیچ سودی برای ادامه دادن پروژه بدون بودجه مناسب ندید.
- He questioned the point of the new policy if it didn't benefit anyone.
- او فایده‌ی سیاست جدید را زیر سوال برد زیرا برای هیچ‌کس سودی نداشت.
noun countable B1
امتیاز، درجه، نمره، پوان
- He is two points ahead of his competitor.
- او دو امتیاز از حریفش جلو است.
- The team scored the winning point in the final seconds of the game.
- این تیم در ثانیه‌های پایانی بازی امتیاز برنده را به‌دست آورد.
noun countable
(صنعت چاپ) پوینت (واحد اندازه‌گیری تایپوگرافی، معادل سه‌دهم میلی‌متر)
- The font size in the document is set to twelve point.
- اندازه فونت موجود در سند بر دوازده پوینت تنظیم شده است.
- This printer can handle up to one hundred point without distortion.
- این چاپگر می‌تواند کارهای تا اندازه صد پوینت را بدون اعوجاج انجام دهد.
noun countable B2
نوک، سر (تیز)
- the point of a needle
- سر سوزن
- the point of a dagger
- نوک خنجر
- This nail has a sharp point.
- این میخ نوک تیزی دارد.
- She pressed the point of her sword on my jugular.
- نوک شمشیرش را روی شاهرگم فشار داد.
noun countable B2
صفت، مشخصه
- I became aware of my teacher's good and bad points.
- به صفات خوب و بد معلمم آگاه شدم.
- Judges carefully noted the points of each horse.
- داوران به‌دقت مشخصات هر یک از اسب‌ها را مورد‌ملاحظه قرار می‌دادند.
noun countable
جغرافیا دماغه (پیشروی خشکی در آب)
- Fishermen gather at the point, hoping for a good catch.
- ماهیگیران به امید صید خوب در دماغه جمع می‌شوند.
- We walked along the rocky point to enjoy the ocean view.
- ما در امتداد دماغه‌ی سنگی قدم زدیم تا از منظره‌ی اقیانوس لذت ببریم.
noun countable
ریاضی نقطه، ممیز
- 0.2 milligrams
- دو دهم میلی‌گرم
- To write the number correctly, remember to use a point before the decimal digits.
- برای نوشتن صحیح عدد، به یاد داشته باشید که قبل از رقم اعشاری از ممیز استفاده کنید.
noun countable
انگلیسی بریتانیایی پریز برق، پریز آنتن
- The technician installed a new power point in the office.
- این تکنسین پریز برق جدیدی را در دفتر نصب کرد.
- Please plug the TV into the nearest point for a better signal.
- لطفاً برای سیگنال بهتر تلویزیون را به نزدیک‌ترین پریز آنتن وصل کنید.
noun countable
مکانیک پلاتین دلکو (کلید قطع و وصل مدار در موتور خودرو)
- The car's performance improved after adjusting the timing point.
- عملکرد خودرو پس از تنظیم زمان‌بندی پلاتین بهبود یافته است.
- A worn point can lead to engine misfires and reduced efficiency.
- پلاتین فرسوده می‌تواند منجر به درست کار نکردن موتور و کاهش کارایی شود.
noun countable
سنجاق (نشانگر روی نقشه)
- The map has a red point indicating the treasure's location.
- نقشه دارای سنجاقی قرمز است که مکان گنج را نشان می‌دهد.
- She placed a point on the graph to represent the data.
- او سنجاقی را روی نمودار قرار داد تا داده‌ها را نشان دهد.
noun countable C2
(قطب‌نما) نقطه (هر یک از سی‌و‌دو نقطه هم‌فاصله روی صفحه‌ی مدرج قطب‌نما برای نشان دادن جهت)
- Each point on the compass helps sailors navigate the seas.
- هر نقطه روی قطب‌نما به ملوانان کمک می‌کند تا در دریاها حرکت کنند.
- She turned to face the southern point before setting off on her hike.
- او قبل از شروع پیاده‌روی، چرخید تا به سمت نقطه‌ی جنوبی باشد.
noun countable
نور کم‌سو (که در دوردست دیده می‌شود)
- A faint point flickered on the horizon.
- نوری کم‌سو در افق چشمک می‌زد.
- He followed the distant point to find his way home.
- او نوری که در دوردست بود را دنبال کرد تا راه خانه را پیدا کند.
noun uncountable
ورزش (هاکی روی یخ) منطقه‌ی دفاعی (منطقه‌ای نزدیک به خط آبی که مدافعان هنگام حمله‌ی مهاجمان در آن مستقر می‌شوند)
- From the point, she delivered a perfect pass to her teammate.
- او پاسی عالی را از منطقه‌ی دفاعی به هم‌تیمی خود داد.
- The team established control at the point, looking for an opening.
- تیم کنترل منطقه‌ی دفاعی را به‌دست آورد و منتظر فرصت بود.
noun uncountable
ورزش (کریکت) نقطه‌ی فیلدینگ (موقعیتی در زمین که یکی از بازیکنان فیلدینگ در راستای ضربه‌زن قرار می‌گیرد تا مانع امتیازگیری حریف شود)
- The team relied on their agile player stationed at point for quick reflexes.
- تیم برای واکنش‌های سریع به بازیکن چابک خود که در نقطه‌ی فیلدینگ مستقر بود، تکیه کردند.
- She positioned herself at point to intercept any potential edges.
- او در نقطه‌ی فیلدینگ قرار گرفت.
verb - transitive A2
نشان دادن، اشاره کردن
- to point the way
- راه را نشان دادن
- to point out a person's shortcomings
- عیوب کسی را عیان کردن
- Ali pointed out that he was unaware of their coming.
- علی اشاره کرد که از آمدن آن‌ها بی‌اطلاع است.
- She pointed out the new house.
- خانه‌ی تازه را از دور نشان داد.
verb - transitive B1
نشانه گرفتن، به سمت (چیزی یا کسی) گرفتن
- He pointed his finger at the culprit during the discussion.
- او در طول بحث انگشت خود را به سمت مقصر گرفت.
- He pointed the knife in her direction, emphasizing his warning.
- او چاقو را به سمت اون نشانه گرفت و بر هشدار خود تأکید کرد.
- Jahangir, don't point your finger at other people!
- جهانگیر، با انگشت به طرف مردم اشاره نکن!
verb - intransitive B1
چرخیدن، اشاره کردن (به سمتی)
- The compass points north, guiding us on our journey.
- قطب‌نما به سمت شمال اشاره می‌کند و ما را در سفرمان راهنمایی می‌کند.
- The star in the sky points to our destination.
- ستاره‌ی در آسمان به مقصد ما اشاره می‌کند.
verb - transitive
ملات‌کاری کردن (چسباندن مصالح با ملات)
- After laying the bricks, they need to point the joints for better stability.
- پس از قرار دادن آجرها، برای ثبات بهتر باید اتصالات را ملات‌کاری کنیم.
- It's essential to point the bricks carefully to ensure a solid structure.
- برای اطمینان از ساختار محکم، باید آجرها را بادقت ملات‌کاری کرد.
verb - transitive
تیز کردن، نوک‌دار کردن، نوک گذاشتن
- She decided to point the pencil before the exam started.
- او تصمیم گرفت قبل از شروع امتحان نوک مداد را تیز کند.
- He took a moment to point the knife for better precision in the kitchen.
- او زمان گذاشت و چاقو را برای دقت بیشتر در آشپزخانه، تیز کرد.
verb - transitive
نقطه‌گذاری کردن
- pointing the text of a speech
- نقطه‌گذاری متن سخنرانی
- The teacher will point the sentences to help students understand better.
- معلم جملات را برای کمک به درک بهتر دانش‌آموزان نقطه‌گذاری خواهد کرد.
adjective
(رقص باله) مربوط به رقص روی شست پا
- The dancer executed a flawless point turn across the stage.
- رقصنده چرخشی بی‌عیب‌ونقص روی شست پا را در صحنه اجرا کرد.
- Her point shoes sparkled under the stage lights.
- کفش رقص او زیر نور صحنه می‌درخشید.
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد point

  1. noun speck
    Synonyms:
    bit particle dot mark scrap trace mite iota fleck minim mote notch count period stop full stop tittle flyspeck
  1. noun specific location
    Synonyms:
    place position spot site situation station locality locus where stage
  1. noun sharp end, top, end of extension
    Synonyms:
    tip end top head point spike spur tooth beak nib thorn claw dagger spine barb jag summit apex cusp prong snag tine bill prick sticker stiletto awn foreland headland promontory pin point prickler sword spire
    Antonyms:
    dullness bluntness
  1. noun circumstance, stage; limited time
    Synonyms:
    time duration period condition position degree limit extent date moment instant juncture point in time edge threshold verge brink very minute
  1. noun goal, aim
    Synonyms:
    purpose reason objective object end design intention intent motive use interest attraction charm fascination significance effectiveness utility bottom line punch nub nitty-gritty nuts and bolts name of the game cogency validity validness appeal
  1. noun meaning, essence
    Synonyms:
    idea subject theme topic point argument matter gist core heart essence import force drift thrust motive meat stuff nub crux pith burden score bottom line main idea proposition question text head tip motif kicker nuts and bolts subject matter name of the game nitty-gritty marrow punch line tip-off
  1. noun aspect, characteristic
    Synonyms:
    part thing item element feature quality property attribute characteristic detail respect side case instance particular circumstance facet trait material constituent peculiarity nicety circumstantial
    Antonyms:
    whole personality
  1. noun scoring unit of sport competition
    Synonyms:
    score count mark tally notch
  1. verb show as probable; call attention
    Synonyms:
    indicate suggest imply denote designate signify hint lead name tag finger direct make offer bespeak pin down peg tab put finger on put down for button down
  1. verb direct, lead
    Synonyms:
    guide lead steer train influence turn aim look face head tend level lay cast beam bring to bear slant zero in

Collocations

  • in point of

    درباره‌ی، در مورد، در ...

Idioms

  • at the point of

    در آستانه‌ی، در شرف، درحال (انجام)، نزدیک به

  • beside the point

    نامربوط (به مطلب مورد بحث)، غیروارد، بی‌ربط

  • in point

    مربوط، وارد، وابسته، بجا

  • make a point of

    1- توجه دیگران را (به چیزی) جلب کردن 2- با اصرار کاری را انجام دادن، عمداً کردن

  • point of no return

    جایی که بازگشت از آن ممکن نیست، مرز بی‌بازگشت

  • stretch a point

    استثنا قائل شدن، ارفاق قائل شدن، مستثنی کردن، شل گرفتن (مقررات و غیره)

    بزرگ‌نمایی کردن، اغراق کردن، لاف زدن، پیاز داغ چیزی را زیاد کردن

  • to the point

    مفید، دقیق، سرراست، درست، به‌هنگام، به‌جا، به‌موقع، سزاوار

لغات هم‌خانواده point

  • verb - transitive
    point

ارجاع به لغت point

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «point» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/point

لغات نزدیک point

پیشنهاد بهبود معانی